فقط خدا تنهاست
مادر_شهید زیییینگ صدای زنگ در می آید... سراسیمه چادرش را بر می دارد ... نمیداند چطور ! خودش را به در میرساند بدون معطلی در را باز میکند ... . -سلام ، از حسینم خبر اوردید؟ -سلام حاج خانوم ، نه اومدیم واسه تعمیرات برق،خودتون زنگ زدید،یادتون نیست؟ -عه، چرا پسرم بفرما بفرما.... . دم ظهر ... باز هم زنگ میزنند ، مادر باز هم سراسیمه میدود به سمت در ... اما... باز هم خبری از حسینش نیست . صبح ، ظهر،عصر،شب ، هرکسی زنگ میزند ، مادر فکر میکند خبری از جگرگوشه اش اورده اند اما... آری این است کار هر روز مادر... نظرات شما عزیزان: دو شنبه 24 فروردين 1394برچسب:, :: 13:52 :: نويسنده : سوگل
درباره وبلاگ ![]() بسم الله الرحمن الرحیم می خواهم بالحظه های پرامید, زیستنم راهویت بدهم وازروزمرگی های غفلت آوررهاشوم. می خواهم ازکشتزارعمرم طلادروکنم, پس به تابلوی زندگیم رنگ شاداب صاحب الزمان میزنم. برای همین خواستم عهدنامه ای باشماداشته باشم وبه شماقول می دهم محض خاطرت به آن وفاداربمانم تابدانی برای همیشه به یادت هستم. برای همیشه به یادت هستم. شیعیان خواب بس است برخیزید هجرارباب بس است برخیزید یادمان رفته که مهدی هم هست یادمان رفته که اومنتظراست یادمان رفته که اوپشت دراست آخرین مطالب آرشيو وبلاگ پيوندها
نويسندگان |
||
![]() |