
سر مي نهم به پاي تو يا صاحب الزمان
جان مي کنم فداي تو يا صاحب الزمان
تقديم ميکنم سرو جان را ز فرط شوق
گر بشنوم صداي تو يا صاحب الزمان

صد مرحبا بر آن که گرفته است توشه اي
از روي دلرباي تو يا صاحب الزمان
آري صفاي مجمع سوته دلان همه
مي باشد از صفاي تو يا صاحب الزمان
والله بر تمام سلاطين روزگار
دارد شرف گداي تو يا صاحب الزمان
بيگانه است با همه بيگانگان تو
شد هر که آشناي تو يا صاحب الزمان

مشمول لطف حق نشود آن کسي که نيست
مشمول او دعاي تو يا صاحب الزمان
از ارتکاب هر عملي قصد عاشقان
اول بود رضاي تو يا صاحب الزمان
شکر خدا که با همه بي لياقتي
دل هاي ماست جاي تو يا صاحب الزمان

ما را براي روز جزا زاد و توشه اي
نبود مگر ولاي تو يا صاحب الزمان
کي مي شود به ديده ما جلوه گر شود
رخسار حق نماي تو يا صاحب الزمان
کي از کنار بيت خدا مي شود بلند

آن صوت جانفزاي تو يا صاحب الزمان
بر اين مريض جان به لب از درد افتراق
کي مي رسد دواي تو يا صاحب الزمان
خود واقفي که « ملتجي » ات در تمام عمر
دارد به سر هواي تو يا صاحب الزمان

نظرات شما عزیزان:
Kh 
ساعت21:20---16 ارديبهشت 1393
اگرچه...
او يوسف دلرباي زهراست/ با هيچ گهر خريدني نيست
با ديده ي از گناه لبريز/ آن روي چو ماه ديدني نيست
ولي...
تو مگو ما را بدان شه بار نيست/ با کريمان کارها دشوار نيست.