فقط خدا تنهاست

افسران - من و این همه آدمای رنگ وارنگ

یک وقت هایی می شود که

خودت را

تنها

چادریِ کلِ خیابان می بینی

لبخند بزن، رو به آسمان کن و بگو :

خدایا ؟!

ممنونم که بهم اجازه دادی بین همه ی

این آدمای رنگ وارنگ یه دونه باشم.

شک نداشته باش که این یک فرصتِ ویژه است

تا برایِ او (خدا) هم یکی یک دانه باشی . . .

پنج شنبه 7 آذر 1392برچسب:, :: 11:27 :: نويسنده : سوگل

افسران - بیرق ما چادر خاکی ات ... مادر ...


از آن زمان که بر زمین فتادی .....


از پاسخ من معلمان آشفتند .. وز حنجرشان هر چه برآمد گفتند


اما به خدا هنوز هم معتقدم .. از جاذبه تو سیب ها می افتند

بیرق ما چادر خاکی ات ... مادر ..
.

پنج شنبه 7 آذر 1392برچسب:, :: 11:23 :: نويسنده : سوگل
افسران - ( -------->>>> پاداش جوان پاکدامن

خداوند چه می دهد به کسی که:

دوستانش او را مسخره می کنند!

همیشه امل محسوب می شود!

سختی زیادی در این امر می کشد

ولی هیچ گاه دست از خدا نمی کشید
پنج شنبه 7 آذر 1392برچسب:, :: 11:19 :: نويسنده : سوگل

افسران - ونجا بود که فهمیدم تو با همه مردها فرق داری.......

وقتی اون روز تو باغ همه ی خانومها رو جو گرفته بود
 
و جلوی همه قهقه می زدن و شوهراشون هم بی خیال نشسته بودن
 
و تماشا می کردن وقتی منو هم به جمعشون دعوت کردن ؛ آروم تو گوشم گفتی:

«مواظب وقار و متانت ات باش عزیزم »

اونجا بود که فهمیدم تو با همه مردها فرق داری

وقتی حواسم نبود و کمی روسری ام لیز خورده بود
 
و موهام دیده می شد با لبخند گفتی:

«موهات بیرونه ها خانومی!»

درحالی که موهام رو قایم می کردم
 
نگاهی به زنهای اطرافم تو خیابون انداختم.
 
شرم آور بود. شوهراشون چه بی خیال...

اونجا بود که فهمیدم تو با همه مردها فرق داری

وقتی درعین حال که منو به فعالیت اجتماعی
 
و درس خوندن و فعالیت در دانشگاه تشویق می کردی؛
 
هرازچندگاهی یادآوری می کردی که:

«غرور زن در مقابل مردان غریبه بجا و خوبه »


اونجا بود که فهمیدم تو با همه مردها فرق داری


وقتی اون روز آقای .... همسایمون اومده بود دم در.
 
چادر سر کردم و رفتم قبض ها رو ازش گرفتم .
 
برگشتم دیدم با لبخند بهم خیره شدی . گفتی:

«خوشم اومد چه مردونه برخورد کردی, بدون عشوه و طنازی»

اونجا بود که فهمیدم تو با همه مردها فرق داری

وقتی اون روز تو مجلس عروسی یهو
 
همه رو جو گرفت و زن و مرد قاطی شدن و...
 
مردهای دیگه با چه لذتی به تماشا نشسته بودن.

تو مثل برق از جا پریدی و زدی بیرون. پشت سرت اومدم . گفتی:

«متشکرم که اونجا نموندی»

اونجا بود که فهمیدم تو با همه مردها فرق داری

چنان نشسته ای به دل که باورم نمی شود

از آسمان رسیده ای نگو زمین ؛

که باورم نمی شود....

پنج شنبه 7 آذر 1392برچسب:, :: 11:13 :: نويسنده : سوگل

افسران - نُچ !!!!
گفتم میدونی چرا چادری شدم؟
گفت: چه می‌دونم، لابد این‌طوری خوش‌تیپ تری!
گفتم: نچ!
گفت: خب لابد فهمیدی این‌طوری حجابت کامل‌تره مثلاً!
گفتم: نچ!
گفت: ای بابا! خب لابد عاشق یکی شدی،

اون گفته اگه چادر بپوشی بیشتر دوستت دارم!!
گفتم: نزدیک شدی!
گفت: آها!! دیدی گفتم همه‌ قصه‌ها به ازدواج ختم می‌شوند؟ دیدی!!
گفتم: برو بابا… دور شدی
باز گفت: خب خودت بگو اصلاً
گفتم: یک جایی شنیدم چادر،

لباس “حضرت زهرا”ست و بهش افتخار می کرده ...
خواستم کمی شبیه “حضرت زهرا ” باشم ...تا به من افتخار کنه"

سه شنبه 28 آبان 1392برچسب:, :: 12:45 :: نويسنده : سوگل

افسران - یا الله *

سه شنبه 28 آبان 1392برچسب:, :: 12:43 :: نويسنده : سوگل

دل بابای علی پاره شدن را کم داشت/
این دهان گرگ ها بوی کفن را کم داشت /
با سر انگشت زنی شکل تنش ریخت بهم/
ریخت و پاش بدنش ضربه ی زن را کم داشت/
به سر نعش علی اکبر او می خندند/
این "جوان مرده" همین خنده زدن را کم داشت/
خواهرش با وجنات پدرش در راه است/
شمع و گل بود که پروانه شدن را کم داشت/
غیر یک تکه عبا نیست برایش کفنی/
پیکر اندازه ی یک دشت ، کفن را کم داشت/
میل کوثر نکند او به پدر محتاج است/
لب او گریه ی یک پاره بدن را کم داشت/
پسری روی زمین و پدری دست به سر ...
... بردن پیکر او گفتن "لن" را کم داشت/
از لبان او ندارد انتظاری این پدر /
بین اعضای تنش عضو دهن را کم داشت...!

افسران - پسری روی زمین و پدری دست به سر ...! آخ حسین

شنبه 18 آبان 1392برچسب:, :: 9:11 :: نويسنده : سوگل

افسران - روضه حضرت علی اصغر از حاج محمود کریمی

شیری نداره مادرپیش تو آبروم رفت
گوش بده خواهرت گفت صبر کنید عمو رفت

پهلونه قصه ها رفته که آب بیاره
عمو که سقا بشه کار نشد نداره

عمو میاد به خیمه تا چشم رو هم بذاری
تموم میشه عزیزم قصه و بی قراری

خدای دریا دلا دلو زده به دریا
آب میاره اگه که آب باشه تا ثریا

تا سقا آب میاره رو هم بذار چشاتو
عمو بخواد میاره تا خیمه ها فراتو

نگاه نکن من و تو چه گریه هایی داریم
هنوز عمو تو راهه ما هم خدایی داریم

عمو میاد به خیمه با مشکی که پر آبه
رقیه جون بیدار شو الان چه وقت خوابه

مگه چی شد که عمه اینقده بی قراره
از گوش هرچی بچه ست گوشواره در میاره

شنبه 18 آبان 1392برچسب:, :: 8:49 :: نويسنده : سوگل

اگر خدا به تو فرمود :

که لیاقت شهادت را نداری ؛ بگو :

مگر آنچه را که تا بحال به من داده ای لیاقتــــــــش را داشته ام ؟!

افسران - لیاقتــــ....

چهار شنبه 15 آبان 1392برچسب:, :: 13:33 :: نويسنده : سوگل

و یک رگ از خون من
بیابان ها را آبیاری می کند
این منم آزاده ی زمین آسمان
حالا کفش هایت را از  شانه ات بردار
خاک از  سایه ی شمشیر خالی شده ا ست
من با آبروی آب بازی نکردم .
مرا سنج بزن   دمام
در چراغ نفتی مادر بزرگ
خون من هنوز روشن است .

چهار شنبه 15 آبان 1392برچسب:, :: 13:18 :: نويسنده : سوگل
درباره وبلاگ

بسم الله الرحمن الرحیم می خواهم بالحظه های پرامید, زیستنم راهویت بدهم وازروزمرگی های غفلت آوررهاشوم. می خواهم ازکشتزارعمرم طلادروکنم, پس به تابلوی زندگیم رنگ شاداب صاحب الزمان میزنم. برای همین خواستم عهدنامه ای باشماداشته باشم وبه شماقول می دهم محض خاطرت به آن وفاداربمانم تابدانی برای همیشه به یادت هستم. برای همیشه به یادت هستم. شیعیان خواب بس است برخیزید هجرارباب بس است برخیزید یادمان رفته که مهدی هم هست یادمان رفته که اومنتظراست یادمان رفته که اوپشت دراست
پيوندها

تبادل لینک هوشمند
برای تبادل لینک  ابتدا ما را با عنوان فقط خدا تنهاست و آدرس sogolfx.LXB.ir لینک نمایید سپس مشخصات لینک خود را در زیر نوشته . در صورت وجود لینک ما در سایت شما لینکتان به طور خودکار در سایت ما قرار میگیرد.





نويسندگان