فقط خدا تنهاست

یاد پلاک بخیر که شماره پرواز بود؛


یاد چفیه بخیر که علامت زهد بود و برآورنده بسیاری از نیازها؛

یاد پوتین هایی بخیر که مشکی بودند

اما از پس خود ذره ای تیرگی و تاریکی بر جای نگذاشتند؛

یاد لباس هایی بخیر که از بس عزیز بودند، خدا زمین را به رنگ آنها آفرید؛

یاد بی سیم بخیر که رابط آن ها و آسمان بود؛

یاد مین بخیر که سکوی پرواز بود؛

یاد گلوله ها بخیر که قاصد وصال بودند؛

یاد سنگر بخیر که مفصل ترین میهمانی اشک

و خلوص را بدون خرج های کلان ترتیب می داد؛

کوتاهی کردیم... فریب خوردیم ... فراموش کردیم ...

شهدا به خدا شرمنده ایم ...

 

سه شنبه 10 دی 1392برچسب:, :: 15:19 :: نويسنده : سوگل

میشه عروسی نگیریم؟خاک برسرم!مگه میشه؟مردم چی میگن؟


میشه جهیزیه رو ساده تر بدیم؟خاک برسرم!مگه میشه؟مردم چی میگن؟


سوال!


چرا ادما ازدواج میکنن؟خوب سنت پیغمبره!


چرا جشن میگیرن؟خوب پیغمبر گفته ولیمه ازدواج دادن مستحبه!


یه سوال دیگه!


همون پیغمبر هم نگفته ازدواج هارو ساده بگیرین؟

 

نگفته؟پس چرا حرفای پیغمبرو گزینش میکنیم؟


هر چی خوشمون بیاد قبول میکنیم هرچی خوشمون نیاد رد؟؟؟؟


اگه حرفای کسی برامون باارزشه همش رو قبول کنیم!

 

اگر نیست هیچکدوم رو قبول نکنیم.


خودمونیما!چه مسلمونای باحالی هستیم!حرفای پیغمبرمونو گزینش میکنیم!


مقام معظم رهبری هم کم فرمودن ازدواج هارو ساده بگیرین؟

 

ماهایی که صفحه اصلی موبایلمون عکس اقاست!داخل


در کمددیواری اتاقمون عکس اقاست!تو کیف پولمون عکس اقاست!

 

رو در و دیوار خونمون پر عکس اقاست...ماهایی که


دم به دقیقه میگیم جانم فدای رهبرم...

 

سید علی لب تر کند جان را فدایش میکنم...چقدر به حرفاش گوش کردیم؟چقدر


عمل کردیم؟


بیاین حرف مردم رو رها کنیم و عمل کنیم....


بسم الله...


talaeie-hamsar.jpg

سه شنبه 10 دی 1392برچسب:, :: 15:15 :: نويسنده : سوگل

V2hVcFNwVCVcNVcoUXxYewl5A3hUaQMhADcGPgk3

 


براي انسانهاي بزرگ بن بست وجود ندارد


چون بر اين باورند كه با داشتن خداوند


يا راهي خواهند يافت


يا راهي خواهند ساخت

                    

   ( انيشتين )

 

سه شنبه 10 دی 1392برچسب:, :: 15:4 :: نويسنده : سوگل

چشم هایی که خدا را نبینند،



دو گودال مخوفند که بر صورت انسان دهان باز کرده اند . . .

 


kodak23.jpg

یک شنبه 8 دی 1392برچسب:, :: 19:47 :: نويسنده : سوگل

میشنود ,


صداییی به کوچکی صدای تو را ،


خدایی ” که به بزرگی جهان هستی است . .

 

8F9AED734F99F2372DF0C71CCFB0EF.jpg

یک شنبه 8 دی 1392برچسب:, :: 19:44 :: نويسنده : سوگل

روزی مردی ثروتمند در اتومبیل جدید و گران‌‌قیمت 


خود با سرعت فراوان از خیابان کم رفت و آمدی می‌گذشت.


ناگهان از بین دو اتومبیل پارک شده در کنار خیابان،


یک پسربچه پاره آجری به سمت اوپرتاب کرد.


پاره آجر به اتومبیل او برخورد کرد. مرد پایش را روی ترمز گذاشت


و سریع پیاده شد و دید که اتومبیلش صدمه زیادی دیده است.


به طرف پسرک رفت تا او را به سختی تنبیه کند..


پسرک گریان، با تلاش فراوان بالاخره توانست توجه مرد را به سمت پیاده رو،


جایی که برادر فلجش از روی صندلی چرخدار به زمین افتاده بود جلب کند.


پسرک گفت : ”اینجا خیابان خلوتی است و به ندرت کسی از آن عبور می کند،


هر چه منتظر ایستادم و از رانندگان کمک خواستم، کسی توجه نکرد.


برادر بزرگم از روی صندلی چرخدارش به زمین افتاده


و من زور کافی برای بلند کردنش ندارم برای اینکه شما را متوقف کنم،


ناچار شدم از این پاره آجر استفاده کنم.”


مرد متاثر شد و به فکر فرو رفت.. برادر پسرک را


روی صندلی‌اش نشاند، سوار ماشینش شد و به راه افتاد..


درزندگی چنان با سرعت حرکت نکنید که دیگران مجبور شوند


برای جلب توجه شما، پاره آجر به طرفتان پرتاب کنند!


خدا در روح ما زمزمه می کند و با قلب ما حرف می زند؛


 اما بعضی اوقات زمانی که ما وقت نداریم گوش کنیم،


او مجبور می شود پاره آجری به سمت ما پرتاب کند.

یک شنبه 8 دی 1392برچسب:, :: 19:40 :: نويسنده : سوگل

asheghaneh258.jpg


اي خداي من


اگرتو مرا بلتد مرتبه گرداني


پس كيست انكس كه مرا پست گرداند.؟


واگر مرا پست كني كيست كه مرا بلندم گرداند؟



واگر مرا گرامي ميداري كيست انكه خوارم كند؟



واگر مرا خوار كني كيست امكه مرا گراميم كند؟


بار خدايا


امروز از خشمت به تو پناه ميبرم


پس بر محمد و ال او درود فرست.

یک شنبه 8 دی 1392برچسب:, :: 19:38 :: نويسنده : سوگل

4311dast%20sham.jpg

 


خدا هست


دانشجویی سر کلاس فلسفه نشسته بود. موضوع درس درباره خدا بود.
 
استاد پرسید(آیا در این کلاس کسی هست که صدای خدا را شنیده باشد؟) کسی پاسخ نداد.

استاد دوباره پرسیدSadآیا در این کلاس کسی هست که خدا را لمس کرده باشد؟) دوباره کسی

پاسخ نداد.

استاد برای سومین بار پرسید): آیا در این کلاس کسی هست که خدا را دیده باشد؟)
 
برای سومین بار هم کسی پاسخ نداد. استاد با قاطعیت گفتSadبا این وصف خدا وجود ندارد).

دانشجو به هیچ روی با استدلال استاد موافق نبود و اجازه خواست تا صحبت کند.
 
استاد پذیرفت. دانشجو از جایش برخواست و از همکلاسی هایش پرسید:
 
(آیا در این کلاس کسی هست که صدای مغز استاد را شنیده باشد؟) همه سکوت کردند.

(آیا در این کلاس کسی هست که مغز استاد را لمس کرده باشد؟) همچنان کسی چیزی نگفت.

(آیا در این کلاس کسی هست که مغز استاد را دیده باشد؟)

وقتی برای سومین بار کسی پاسخی نداد، دانشجو چنین نتیجه گیری کرد که استادشان مغز

ندارد.

یک شنبه 8 دی 1392برچسب:, :: 19:36 :: نويسنده : سوگل

آهنگری بود که پس از گذران جوانی پر شر و شور،

تصمیم گرفت روحش را وقف خدا کند.

سالها با علاقه کار کرد، اما با تمام پرهیزگاری،

در زندگیش چیزی درست به نظر نمی آمد، حتی

مشکلاتش مدام بیشتر می شد!

روزی دوستی به دیدنش آمده بود پس از اطلاع از وضعیت دشوارش به او گفت:

“واقعا عجیب است! درست بعد از اینکه تصمیم گرفتی مرد خدا ترسی بشوی،
 
زندگیت بدتر شده. نمی خواهم ایمانت را تضعیف کنم اما با وجود
 
تمام تلاشهایت در مسیر روحانی، هیچ چیز بهتر نشده!”

آهنگر بلافاصله پاسخ نداد. او هم بارها همین فکر را کرده بود
 
و نمی فهمید چه بر سر زندگیش آمده است!

اما نمی خواست سؤال دوستش را بدون پاسخ بگذارد،
 
کمی فکر کرد و ناگهان پاسخی را که می خواست یافت.

این پاسخ آهنگر بود:

در این کارگاه، فولاد خام برایم می آورند که باید از آن شمشیر بسازم.
 
میدانی چه طور این کار را میکنم؟
 
اول فولاد را به اندازه جهنم حرارت میدهم تا سرخ شود.
 
بعد با بی رحمی، سنگین ترین پتک را بر میدارم و پشت سر هم به آن ضربه میزنم
 
تا اینکه فولاد شکلی را بگیرد که میخواهم.

بعد آن را در ظرف آب سرد فرو میکنم، بطوریکه تمام این کارگاه را بخار فرا می گیرد.
 
فولاد به خاطر این تغییر ناگهانی دما، ناله میکند و رنج می برد.
 
یک بار کافی نیست، باید این کار را آن قدر تکرار کنم
 
تا به شمشیر مورد نظرم دست بیابم…

آهنگر لحظه ای سکوت کرد. سپس ادامه داد:

گاهی فولاد نمی تواند تاب این عملیات را بیاورد. حرارت،
 
ضربات پتک و آب سرد باعث ترک خوردنش میشود.
 
میدانم که از این فولاد هرگز شمشیر مناسبی در نخواهد آمد لذا آن را کنار می گذارم.

آهنگر باز مکث کرد و بعد ادامه داد:

می دانم که خدا دارد مرا در آتش رنج فرو می برد. ضربات پتکی را
 
که بر زندگی من وارد کرده پذیرفته ام و گاهی به شدت احساس سرما میکنم،
 
انگار فولادی باشم که از آب دیده شدن رنج می برد.
 
اما تنها چیزی که می خواهم این است:

“خدای من، از کارت دست نکش، تا شکلی که تو میخواهی، به خود بگیرم…

با هر روشی که می پسندی، ادامه بده،هر مدت که لازم است،
 
ادامه بده…اما هرگز مرا به میان فولادهای بی فایده پرتاب نکن!”

یک شنبه 8 دی 1392برچسب:, :: 19:31 :: نويسنده : سوگل

parvaneh.jpg


دست خدا


کودک زمزمه کرد: (خدایا با من حرف بزن).


و یک چکاوک در مرغزار نغمه سر داد.


کودک نشنید.


او فریاد کشید: (خدایا! با من حرف بزن).


صدای رعد و برق آمد.


اما کودک گوش نکرد.


او به دور و برش نگاه کرد و گفت:


(خدایا! بگذار تو را ببینم).


ستاره ای درخشید. اما کودک ندید.


او فریاد کشید(خدایا! معجزه کن).


نوزادی چشم به جهان گشود. اما کودک نفهمید.


او از سر ناامیدیگریه سر داد و گفت:


(خدایا به من دست بزن. بگذار بدانم کجایی).


خدا پایین آمد و بر سر کودک دست کشید.


اما کودک دنبال یک پروانه کرد.


او هیچ درنیافت و از آنجا دور شد.

یک شنبه 8 دی 1392برچسب:, :: 19:29 :: نويسنده : سوگل
درباره وبلاگ

بسم الله الرحمن الرحیم می خواهم بالحظه های پرامید, زیستنم راهویت بدهم وازروزمرگی های غفلت آوررهاشوم. می خواهم ازکشتزارعمرم طلادروکنم, پس به تابلوی زندگیم رنگ شاداب صاحب الزمان میزنم. برای همین خواستم عهدنامه ای باشماداشته باشم وبه شماقول می دهم محض خاطرت به آن وفاداربمانم تابدانی برای همیشه به یادت هستم. برای همیشه به یادت هستم. شیعیان خواب بس است برخیزید هجرارباب بس است برخیزید یادمان رفته که مهدی هم هست یادمان رفته که اومنتظراست یادمان رفته که اوپشت دراست
پيوندها

تبادل لینک هوشمند
برای تبادل لینک  ابتدا ما را با عنوان فقط خدا تنهاست و آدرس sogolfx.LXB.ir لینک نمایید سپس مشخصات لینک خود را در زیر نوشته . در صورت وجود لینک ما در سایت شما لینکتان به طور خودکار در سایت ما قرار میگیرد.





نويسندگان